تبليغاتX
روي جاده نمناك

تاريخ تكرار مي شود و درسها فراموش

به نوبت اند ملوك اندر اين سپنج سرا           كنون كه نوبت توست اي ملك به عدل گرا

                                                                                             سعدي

شايد دردناك ترين چيزها اين ست كه حقيقتي رو كه بهش ايمان داري جلوي چشمت تو روز روشن با اون همه دلايل قابل اثبات كه هست انكار يا تحريف كنند.

براي من اين سوال پيش اومده كه چه طور مي شه :

در حصار مريدان و چاكران در پشت ديوارهاي بلند كاخ در محفلي امن و امان بنشيني و روزي يا ساعتي يا دمي نباشد كه از هزاران بلندگو و مناره و منبر از كرامات و تعريف و تمجيدهاي مخلصان صدايي نرسد و هر آنچه انسان خوب كه نام نيكي از او در تاريخ باقيمانده را به تو نسبت ندهند .و هر آنكس كه زبان گشود و غير از مدح و ثناي تو گفت با نظميه كه آنها نيز داعيه لشكر مظلوم دارند بر او نتازند.و هر آنكس كه اعتراضي از وضع بد يا تضييع حقوق خود كرد و شكايت نزد خليفه برد نام شمر و يزيد بر او دهند و او را در حصرخانگي و زندان و شكنجه گاه بري و خليفه را امام مظلوم نامند و گه گداري نيز براي خالي نبودن عريضه فحشي و ناسزايي نثار دشمنان راه دورت كني و خود را مظلوم نامي ؟؟؟

در تاريخ طبري جلد ۷ نوشته :

عبيدالله بن زياد به حضرت زينب (پس از حادثه عاشورا) :

  •  "  حمد خدايي را كه رسواتان كرد و به كشتن داد و قصه شما را تكذيب كرد.  كار خدا را با خاندانت چگونه ديدي ؟ خدا دل مرا از سرانجام طغيانگر و ياغيان سركش خاندانت خنك كرد. قسم به دينم دليري يعني اين. اي مردم سزاي طغيان عليه دين خدا و حكومت امير مومنان يزيد ابن معاويه همين است. "

 

اين نوشته راجع به حكومت خاصي نيست بلكه انتقاد از يك منش حكومت داري ست كه در تاريخ كشور ما مثالهاي فراوان دارد.    

محمدرضا آریامهر

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط محمدرضا آريامهر |

این چه بهشتی ست ؟؟؟؟؟؟

این چه جهانی ست که نوشیدن می نارواست؟

این چه بهشتی ست در آن خوردن گندم خطاست؟

 راست بگو.راست بگو.راست....

آی رفیق این ره انصاف نیست. این جفاست

راست بگو. راست بگو.راست....فردوس برین ات کجاست؟

راستی آنجا هم

راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست؟

راست بگو. راست بگو.راست....فردوس برین ات کجاست؟

بر همه گویند که هوشیار باش...

"بر در فردوس نشیند کسی تا که به درگاه قیامت رسی

از تو بپرسند که درراه عشق پیرو زرتشت بودی یا مسیح؟ دوزخ ما چشم به راه شماست!!! "

راست بگو. راست بگو.راست....آنجا نیز باز همین ماجراست؟

راست بگو. راست بگو.راست....فردوس برین ات کجاست؟

این چه بهشتی ست ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط محمدرضا آريامهر |

مثلث عشق و نفرت من ، رئيسم و مديركل


نمي دونم اين رو براي چي مي نويسم اما اميدوارم حداقل شما شرح اين ماجراها رو باور كنيد.ظرف چند وقت اخير اتفاقاتي بر من گذشت كه باورش حتي هنوز هم كه دارم اون رو توضیح میدم براي من سخته و مطمئنم براي شما هم قبول آن سخت خواهد بود. شرح آن در اين نوشته مي تونه اعترافات من به حساب بياد و عليه من استفاده بشه یا شبیه حرفهای بی حساب و کتاب یک دیوانه باشه.مرز واقعيت و دروغ يك رشته باريكه براي همين نمي تونم اطمينان بدم كه اين نوشته واقعيت ست.

شرح ماجراها از دفتر كار من و اداره اي كه من در اون كار مي كنم شروع شد اما رفته رفته به تمام نقاط تاريك و خصوصي زندگي ام سرايت كرد و طوري روي من اثر گذاشته كه حتي اگر بخوام يك لحظه هم نمي تونم فراموشش كنم.انگار مثل يكي از همكارانم من هم دارم دچار جنون مي شم.

محل کار: لازمه كه در مورد محل كارم و رئيسم و افراد مربوطه توصيفاتي داشته باشم اتاق كار من در يك زيرزمين نمور كه تا چشم كار مي كنه پر از قفسه هاي پرونده هاي بايگاني و قديمي ست.كه البته به ترتيب سالها چيده شده كه لابه لاي راه رو هاي تاريك آن پر است از موش ها و حشرات موذي فراوان.هيچ پنجره اي به بيرون نداره و زمستونش سرده و تابستونش گرمه. ميز قديمي من در زير يك لامپ كم سوي قرمز رنگ قرار داره.نمي دونم چرا قرمز رنگ اما دستور رئيس بود كه لامپ پر نور قوي رو به دفترش ببرند و براي من به جاش اين لامپ رو نصب كردند.فكر كنم اين كار رو به خاطر سوالها و اعتراضات من كرده چون اون خوب مي دونه كه من ازش بدم مياد.ضمنآ يك كامپيوتر قديمي هم روي ميز كارم هست كه گاهي باهاش كارهاي رئيس رو انجام ميدم.   

رئیس: اما از رئيس بگم: شخصي قد بلند و قوي هيكل با بازوان قدرتمند كه از زير كت خاكستري رنگ راه راهش هم مشخصه و گردن كلفت كه با كله كوچك او هيچ تناسبي نداره اما عينك روشنفكري كه به چشم داره با سبيل هاي كلفت و بناگوش در رفته اش بسيار همخواني داره.در ادعا و صحبت از هر دري كم نمياره يعني كسي جرات نداره نظري رو نظراتش بده.از فيزيك و نجوم گرفته تا سياست و آينده جهان و قيمت طلا ونفت در همه چيز كه فكرش را بكنيد خود را صاحب نظر مي دونه. اينطور كه تعريف مي كنه بسيار شجاع هست و شكارچي ماهري ست.البته مديريت قوي و زيركانه اي هم داره.واقعآ مديريت اينهمه افراد چاپلوس و گرگ منش هم كه دور خودش جمع كرده كار بسيار سختي ست كه او عالي از پس اش بر مياد. مشهوره که می گن او و مدیر کل نیروهای ماوراء الطبیعی عجیبی نیز دارند و در مواقعی که در خطر باشند یا نیاز پیدا کنند از این نیرو ها استفاده می کنند. چون ازش مي ترسم بيشتر از اين نمي تونم شرحي راجع به اون بنويسم.   

مدیر کل: حالا از مديركل بگم.شخصي لاغر اندام و بلند بالا كه از وقتي من يادمه تو اين سمت هست.زياد اهل فكر و صحبت و شركت در بحثها نيست.موهايش از مرور زمان سفيد ولي سبيل او از فرط سيگار در قسمت فوقاني لبهايش زرد شده.پيش همه كارمندا مشهوره كه او به طور اعجاب آوري مسحور رئيس شده و بر هر كار رئيس بي چون و چرا مهر تاييد مي زنه و خود رئيس هم وقتي مي خواد كسي رو بترسونه يا تهديد كنه مي گه "مدير كل اختيار تام در تمام امور رو به من داده حتي اخراج يا عزل و نصب."از مهارت هاي او در امور خاص و فني بسيار سخن مي گن اما من چيزي از او نديدم.افراد زير دست و معمولي رو زياد تحويل نمي گيره.خيلي از اوقات اداري در چرت و خواب عميق بسر مي بره و تمام امور رو به رئيس واگذار كرده.عاشق چايي پررنگ با نباته و هميشه اتاقش پر از بوي دود سيگاره.بسيار آرام و با صداي ته گلويي صحبت ميكنه و خيلي كم عصباني يا خوشحال مي شه.در اصطلاح بچه هاي اداره "انگار اصلآ تو باغ نيست."

عشق و نفرت: اما مشكلي كه من گرفتار اون هستم اينه كه رئيس در تمام امور زندگي من چه خصوصي چه اداري دخالت مي كنه و از مهماني رفتن من و لباسهام و صحبتهاي من در خانه در همه چيز نظارت مي كنه و تصميم مي گيره.حتي الان هم كه اين نوشته ها رو تايپ مي كنم حس مي كنم كه دوربين انداخته و داره نوشته هاي من رو مي خونه.يكبار كه در خانه داشتم فيلم مي ديدم به من زنگ زد و گفت "چرا هنوز بيداري؟؟زود تر بخواب فردا كلي كار دارم بايد انجام بدي."صبح روز بد كه به اداره رفتم و كمي به رفتارش معترض شدم مثل هميشه پاسخ داد كه "من شان اين اداره رو بالاتر از اين مي دونم كه موجود بي استفاده اي مثل تو بخواد اون رو زير سوال ببره".و مثل هميشه تكرار كرد "مديركل اختيار تام در تمام امور رو به من داده اخراج يا عزل و نصب.من حتي اگر اراده كنم بايد بميري اعتراضي هست؟؟" بعد بلند بلند به من خنديد.

استعفا : حتمآ مي پرسيد كه چرا استعفا نمي دم و از اين اداره نمي رم؟به چند دليل: چون من هيچ هنر ديگه اي ندارم و هيچ كار ديگه اي بلد نيستم و از بي كاري مي ترسم.از اينكه يك ماه نتونم قسط هايم رو پرداخت كنم مي ترسم.تازه عمرم رو در اين اتاق نمور بايگاني گذاشتم و به اين دالان تاريك با نور قرمزش عادت كردم.و دليل بعدي اينه كه من رو تهديد كرده كه كاري مي كنه كه هيچ جايي به من كار ندهند و كاري مي كنه كه از گرسنگي بميرم.دليل ديگر هم اينه كه راستش گاهي وقتها يه جورايي رئيسم رو دوست دارم.گير دادنش،خنده هاش،تهديد كردنش،دخالت در زندگيم و به خودم مي گم دمش گرم به اين مي گن رئيس ما كه چيزي به حساب نميايم.دليل آخرش هم وجود كت مشكي هاست.

 كت مشكي ها: در اداره ما يونيفرم پوشهايي هستند كه اغلب هيكلي و ورزشكار با كتهاي مشكي يكدست و عينكهاي دودي شيك.به اينها چشم و گوش رئيس مي گن.و مشهوره كه حقوقهاي بسيار بالايي هم از رئيس مي گيرند تا در مواقعي خاص خبرهايي رو از كارمندان براي رئيس ببرند و اگر لازم بود در بيرون اداره حال كسي رو بگيرند.اغلب جلساتشون مخفيانه در دفتر رئيس انجام ميشه.از چاپلوسي و قربان صدقه رفتن تا نقد كردن چك و كارهاي خصوصي رئيس از وظايف اين عده ست. قانونی در اداره بر کار این عده نظارت نداره و جان و مال و زندگی تمام کارمندان در اختیار اینهاست.حتی این اواخر اتاقهایی را در همین زیر زمین در اختیار دارند تا کسی که اعتراضی کرد رو برای مدت نامعلوم به آنجا ببرند. ضمنآ همه مي دونند كه اينها نفرت و كينه عميقي نسبت به رئيس دارند اما براي پول رئيس همه كار مي كنند.

كارمندان عادي: بنده جزئي از اين قشر هستم.كارهاي معمولي و پيش پا افتاده رو انجام مي ديم و تمام دقايق زندگي ما تحت نظر رئيس است و حق كوچكترين اعتراض يا مخالفتي با او نداريم.گويي كه "هدف اجداد ما اين بوده كه نسلهاي آينده شان را براي رئيس بوجود بيارند تا به او خدمت كند".ازدواج،خريد،رفتار در منزل و محيط كار و هر چيزي كه فكرش رو بكنيد تحت اراده رئيس مي باشد.حتي يكبار به يكي از كارمندان دستور داد همسرش رو طلاق بده چون همسراو شان اداره رو پايين مياره.بعدها شنيديم كه بيچاره بعد از مدتي كه همسرش رو طلاق داد جنون گرفته و در يكي از تيمارستانهاي شهر بستري شده.

نمي دونم ادامه كار من در اين اداره به كجا ختم ميشه اما هميشه در رويا هايم به كسي فكر مي كنم كه در اين اداره استخدام بشه و با لياقت به سمت رياست برسه و بساط اين افراد محترم رو جمع كنه ولي با اين كارمنداني كه من مي بينم و خود من يكي از اونها هستم فعلآ بايد سوخت و ساخت.

                                                                                                  * محمدرضا آریامهر  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط محمدرضا آريامهر |

مرزبندي انساني ،سوابق تاريخي و امروز ما

<< فرارسیدن جشن مهرگان بر تمام ایرانیان مبارک باد >>

سرنوشت :

نگاه به اطراف و پيرامون و فكر كردن در مورد جامعه و مشكلات آن شايد مدتي ست كه فكر خيلي از مردم رو مشغول كرده و همه ما دنبال راه حلي براي اين موضوعات هستيم.و من هم به تبع جامعه بخشي از تفكرات روزانه ام در كنار مشغله هاي ذهني كاري و تخصصي ام و حتي اقتصادي ام مربوط به پيدا كردن ريشه هاي معضلات اجتماعي و برخوردهاي انساني در روابط روزانه ام است.متاسفانه آن چيزي كه من در مطالعات شخصي و تجربه ام يافتم(كه شايد هم درست نباشه يا كامل نباشه) بايد علارغم ميلم بگم كه متاسفانه ملت ما در تاريخش برخلاف تعارفات مرسوم (شاید به علت شرایط تاریخی) ملتي مسالمت جو و صبور نبوده. متاسفانه ما هميشه بين خودمون مرزبندي داشتيم. تفكرات غير از خود را برنتافتيم. تقابل رو به جاي تعامل برگزيديم.

سوابق تاريخي،

از قرنها قبل در تاريخ مي خوانيم كه مغ هاي زرتشتي و زرتشتيان(كه اجداد اكثر ما ايرانيان جزء اونها بودند) در دربار ساسانيان و در اجتماع بين خودشون و مردم عادي با عقايد متفاوت مرزبندي و تفاوت وي‍‍ژه اي قائل بودند.

كمي بعدتر پس از حمله اعراب مسلمان كه ما تحت ستمهاي فراوان از طرف خلفاي بغداد بوديم ايرانيان سعي در نزديك شدن به كانون قدرت در بغداد و شام داشتند و همواره از راه هاي مختلف مرزبندي عقيده خود را با مردم غير مسلمان داشتند و تاريخ ما در آن دوران پر است از خيانت ها و كشتارها و ظلمهايي كه خود ما بر خود روا داشتيم.مثل خيانت افشين به بابك خرمدين و كشتارهاي زرتشتيان طبرستان توسط لشكرهاي ايراني و تفتيش عقايد توسط حكماي شهرها و ولايات و پاكسازي هايي كه مورخين ذكر كردند.

قرنها بعد در زمان صفويه بحث شيعه و سني داغ شد و اختلافات بين اقوام ايراني شدت گرفت و هر جا در هر نقطه ايران اكثريت رو پيدا مي كردند به ديگري ظلم مي كردند و سعي در تغيير عقيده يا از بين بردن ديگري را داشتند.

بعدتر در زمان قاجار كه ظلمهاي بي نهايت وحشيانه اي را عليه هموطنان زرتشتي داشتيم.و با انگ آتش پرست و گبر و جهود و كافر و مفسد به عقايد ديگر هموطنانمان از طرف حاكميت وقت هر ظلم و جنايتي رو در مورد خانواده هاي ايشان گامي در جهت عبادت به سلطان ضل الله و كسب رضاي خدا مي كرديم. و داستانهايي كه در اين مقطع تاريخ از ظلم به عقايد ديگر در كشور ما نقل شده بي نهايت تاسف آور و ناراحت كننده و در نهايت ظلم و قساوت بوده.

بعد از آن نیز در زمان پهلوي نيز اين مرزبندي ها از بين نرفت و با خط كشي هاي حاكميت عليه اعراب جنوب ايران و قوميت هاي مختلف و تبليغات حاكميت در زمان رضا خان عليه روحانيت و توهين هاي علني به اسلام و روحانيت رواج يافت.

و مثالهای تاریخی فراوان دیگر.

 نگاهی به ديگر كشورها،

اينكه در تاريخ هر كشوري فراز و نشيبهايي بوده بد نيست اما برخي كشورها از تمدن خويش درس گرفتند و بربريت و وحشي گري را كنار گذاشته اند و اصلاح كردند. مثلآ تفتيش عقايد و مرزبندي در يونان باستان بوده،برده داري و مرزبندي انساني پرورش گلادياتور در روم و اروپا فراوان بوده،در امريكا برده داري و خط كشي بين سياه و سفيد يا ايالتهاي شمالي و جنوبي بوده و...

 اما امروزه كشورهاي متمدن و پيشرفته هر گونه مرزبندي و خط كشي ميان مردم كشورشان را تقبيح مي كنند و با هر شعار نژاد پرستانه يا فرق بين زن و مرد برخورد مي كنند.و دعواي خود را بر سر صندوقهاي راي و قضاوت اكثريت حل مي كنند.در هند اكنون صدها فكر و آيين و عقيده مختلف از گوساله پرست و بي دين تا شيعه دوازده امامي بدون تنش و مشاجره بصورت مسالمت آميز زندگي مي كنند در كانادا اكنون از سراسر جهان با اديان و آداب مختلف گرد هم آمدند و زير پرچم واحد كانادا روز به روز براي پيشرفت اجتماع خود در تلاشند و استرالیا ایضآ و کشورهای دیگر.

و اما امروز،

در كشور ما متاسفانه به خط كشي و مرزبندي توسط سياست هاي غلط دامن زده شده و تشويق به اين كار مي شود.من نمي گم اين خط كشي ها تمامآ دولتي ست حال آنكه ما هم زمينه مرزبندي در تاريخ خود بسيار داريم.و نكته فراموش شده امروز ماهيت انساني ست.كه هر شخص داراي وجود یک شهروند و انسان است و حقي برابر با ديگران دارد با هر تفكر و دين و عقيده و مسلك.

مرزبندي هاي امروز ما بسيار گسترده تر از قبل شده و تنها خط نازكي باقي مانده كه حرکت خارج از اين خط از نگاه حاکمیت مورد قبول نيست.حتي چندي پيش از يكي از دوستان دبيرم شنيدم كه كودكي در ميانه سال تحصيلي بدليل آيين پدر و مادرش از مدرسه اخراج شد و مدير مدرسه شخصآ از ترس ايجاد دردسر خانواده اين كودك رو احضار كرد و از آنها خواست مدرسه را ترك كنند.چندي قبل تصاويري ديدم كه خانه عده اي از هموطنان دگر انديش در شمال تخريب شد.محل عبادت غير هم دينان ما در تهران پلمب شد.برای دراویش گناباد اتفاقات مشابه افتاد.

برخي روزنامه هاي وابسته به برخي نهاد ها روزانه به پيروان آيين هاي مختلف توهين مي كنند و به تازگي به هر كسي كه فحش مي دهند او را با نام پيرو اين آيين خطاب مي كنند.در بين مردم عامه نيز كه سوابق تاريخي اين برخورد ها و مرزبندي ها رو دارند اين تبليغات اثر فراوان دارد هر چند كه عده آنها كم باشد اما ايجاد نا امني و نگراني را براي دگر انديشان دارد.

 اميد به فردا،

 در این خاک در این مزرعه ی پاک              به جز مهر به جز عشق دگر بذر نکاریم.

                                                                                       مولوي                      بنده اميدوارم ما نيز روزي انسان را براي انسان بودن ارزش بگذاريم و تنها تفاوتها علمي و تجربي باشه و مرزبندي و خط كشي را به تاريخ بسپريم و همه ما با استفاده از تمام استعدادهاي مختلف براي آبادي ايران بكوشيم.چنين روزي خواهد آمد اگر هر كدام از ما تفكر خود را نسبت به عقيده ديگران اصلاح كنيم و برابري و برادري را جايگزين كنيم.

                                                                             * محمد رضا آريامهر

 

به جاي پي نوشت (ديالوگ روي جاده نمناك) :

۱ - ما بايد گريه كنيم؛ به حال اين ملك.ما كه از همه چيز و همه كس دل بريديم، شما هم به هيچكس دل نبنديد. بترسيد از مالي كه به زور ستانده شود، بترسيد از خوني كه به ناحق ريخته شود، بترسيد از آهي كه از ته دل كشيده شود؛ خداوند اين سرزمين را از ظلم و ستم و جهل و فريبكاري و خرافات محفوظ بدارد.                          قهوه تلخ – مهران مديري

۲ – عمرو : مسلماني ما سه نسل است و از او هيچ .
زيد (عزت الله انتظامي) : آري ، اما من از اسلام او بوي تازگي مي‌شنوم و از مسلماني تو تنها بوي غرور جاهلي مي‌آيد .
عمرو : ما شصت ساله مسلمانيم .
زيد : اين چه تفاخري است كه به ايمان خويش مي‌كني ؟ كه تو اگر مسلماني از پدر داري ، او اين گنج به رنج خويش يافته است...                   روز واقعه - شهرام اسدي

۳لعنت به جاده‌ها اگه معني‌شون جدائيه.                       مسافران - بهرام بيضايي
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط محمدرضا آريامهر |

پارادكس هاي بي جواب (با زنون الیایی)

سرنوشت‌:

۱ - «چه زنده باشم و چه نباشم امیدوارم و بلکه یقین دارم این آتش خاموش نخواهد شد. اگر قرار باشد در خانه ی خود آزادی عمل نداشته باشیم و ظالمان بر ما مسلط باشند مرگ بر چنین زندگی ای ترجیح دارد. هیچ مبارزه‌ای هر چند کوچک و ناچیز باشد به آسانی به نتیجه نمی‌رسد. تا رنج نبریم گنج میسر نمی‌شود. در این راه نیز سعی ناکرده به جایی نتوان رسید.»     دكتر محمد مصدق

۲ - «یک اصل ثابت و تغیر ناپذیر برای حکومتی که به افکار عمومی تکیه دارد ، این است که هر وقت با مشکلی روبرو می شود به منبع قدرت و سرچشمه لایزال نیروی ملت متوجه می‌گردد، ملت ما اکنون زبانزد شهامت و مردانگی شده است و در سراسر گیتی از او به عنوان مشعل دار مبارزات ملی یاد می‌کنند.»     دكتر محمد مصدق

 پارادكس هاي بي جواب (با زنون الیایی)

هميشه از بحث و مناظره در هر زمينه اي لذت برده ام. مخصوصآ مباحث فلسفي كه ساعتها رو اين مباحث تفكر كردم و با افراد صاحب نظر در اين زمينه بحث كردم.و از مطالعه عقايد فيلسوفاني مانند دكارت، زنون، پارامنيدوس، اپيكتتوس،اپيكور و خيام بسيار استفاده کرده ام. هر چند كه رشته تخصصي و تحصیلی ام چیز دیگری ست اما در حد توان خودم هميشه از مباحث فلسفی مطالب جديد آموخته ام.

ابتدا بايد عرض كنم در فلسفه رواقي يونان و روم باستان، حداقل سه فيلسوف بانام زنون وجود داشته است : اول زنون الئايي يا اليايي كه فيلسوفي اريستوكرات، اهل ايتاليا و پدر ديالكتيك در 4 قرن پيش از ميلاد بوده ،دومی زنون فنيقي كه اهل شهر كيتون در قبرس و حدود 3 قرن پيش از ميلاد مي زيسته . و سومي، زنون اهل صيدون كه معلم سيسرو و حدود 150 سال پيش از ميلاد زندگي مي نموده .كه اين سه با هم در نظريات و تفكرات بسيار متفاوتند.

زنون ايليايي در حدود پنج قرن قبل از میلاد در الیا (شهری در جنوب ایتالیای کنونی) می‌زیست.

زنون از شاگردان مکتب پارمنیدس الیایی است و به پیروی از وی معتقد است که در جهان

اطراف ما هیچ حرکتی صورت نمی‌گیرد؛ وی در اثبات این ادعا چند پارادکس مطرح می‌کند تا نشان دهد که اگر چه شهود ما چنین حکم می‌کند که اشیاء جهان اطراف می‌توانند حرکت کنند، اما این شهود با مبانی عقلی ما در تناقض است و در حقیقت حرکت نوعی توهم است!

او را نخستین کسی می‌دانند که شیوه‌ی بحث و جدل (دیالکتیک) را برای رسیدن به حقیقت به کار برده، و سقراط را کسی می‌دانند که این روش را گسترش داد.

از زنون تنها 10 مسئله بي جواب باقي مانده كه البته بسياري سعي در پاسخ گويي به اين مسايل داشته اند كه گاهي قاتع كننده بوده و گاهي هم نه.بنده در اينجا يكي از اين مسايل را به تفصيل مطرح مي كنم و سعي مي كنم در آينده مسايل ديگر را هم از اين فيلسوف بيان كنم :

یکی از این پارادکس‌ها به دیکوتومی  (Dichotomy دیکوتومی یعنی «تقسیم به "دو"

بخش». وجه تسمیه‌ی این پارادکس این است که در آن با تقسیمات متوالی یک مسافت ثابت به "دو"، سر و کار داریم.) شهرت یافته است. او نیز همچون استاد خویش بر غیر ممکن بودن حرکت استدلال می‌کرد و چنین می‌گفت:

اگر حرکت واقعیت داشته باشد، انتقال است از یک نقطه به نقطه‌ی دیگر. پس هرگاه میان این دو نقطه یک خط بکشیم، خواهیم توانست آن را به دو نیم کنیم، و آن نیمه را نیز به دو نیم و همین کار را بر نیمه‌های دیگر؛ و آنچنان این‌کار ادامه خواهد یافت که پایانی نداشته باشد. پس میان این دو نقطه از اجزای بیشمار تشکیل شده‌است، که یک جسم هنگام حرکت باید از بیشمار قسمت عبور کند، که اینکار به زمان بی‌نهات احتیاج دارد؛ و بنابر این حرکت هیچ‌گاه انجام نخواهد شد.

بطور مثال اگر آشیل (قهرمان دوندگي يونان باستان) به دنبالِ لاک‌پشتی بدود، هرگز به او نخواهد رسید. چرا که هرگاه آشیل مسافتی را می‌پیماید، لاک‌پشت نیز همان مسافت را پیموده، و آشیل باید آن مسافت را نیز بپیماید.

یا هرگاه تیری را از کمان رها می‌کنیم، چنین به نظر می‌رسد که آن تیر پرتاب می‌شود و در حال حرکت است. اما در واقع ساکن است، چون هر قسمتی که به نظر خالی می‌آید نیز در اصل از هوا پر شده‌است، و در جایی که پر باشد، انجام حرکت غیر ممکن است.

صورت اصلی این پارادکس چنین است:

فرض کنید که شخصی بخواهد از نقطه‌ی A به نقطه‌ی B برود (برای سادگی فرض کنید که حرکت بر روی خط مستقیمی که از دو نقطه‌ی A و B می گذرد، انجام می‌شود). برای نیل به این هدف وی ناچار است که ابتدا 2/1 راه را طی کند. هنگامی که شخص این 2/1 ابتدایی راه را طی کرد، 2/1 دیگر راه باقی می‌ماند که باید آن را طی نماید. برای پیمودن این مسیر (باقی مانده) وی باید ابتدا 2/1 آن را طی نماید (در حقیقت 4/1 کل مسیر)، پس تا به این‌جا 4/3 (4/1 + 2/1) کل مسیر طی شده است و 4/1 کل مسیر باقی مانده است. برای پیمودن مسیر باقی مانده وی ابتدا باید نصف آن (یعنی 8/1 کل مسیر) را طی نماید. پس تا به این جای کار، وی 8/7 (8/1 + 4/1 + 2/1) کل مسیر را طی کرده است و 8/1 از آن باقی مانده است. برای طی 8/1 باقی مانده وی ناچار است که ابتدا نصف آن (یعنی 16/1 کل مسیر را طی نماید) و به همین ترتیب این کار را در مراحل بعدی ادامه دهد.

در حقیقت در هر مرحله شخص نصف مسیر باقی مانده تا نقطه‌ی B را طی می‌نماید. حال فرض کنید که وی در m مرحله اقدام به پیمودن فاصله‌ی بین A و B (به روش بیان شده) کرده باشد. از آن ‌جایی که در مرحله‌ی m ام، این فرد m2/1  کل مسیر را طی می‌نماید، پس در پایان مرحله‌ی m ام، به اندازه‌ی   کل مسیر، از نقطه ی B فاصله خواهد داشت.

          پس در حقیقت این فرد بعد از طی هر تعداد متناهی مرحله، باز هم در فاصله‌ای از نقطه‌ی B قرار خواهد داشت؛ و به ناچار این فرد برای رسیدن از A به B، باید تعداد نامتناهی مرحله را پشت سر بگذارد. با استناد به این مسئله، زنون چنین استدلال می‌کند که چون گذراندن تعدادی نامتناهی مرحله، در زمانی متناهی ممکن نیست، پس این فرد هیچ ‌گاه نخواهد توانست که از نقطه اول به دوم برسد.

 دقت کنید که اگر استدلال زنون درست باشد، می‌توان چنین نتیجه گرفت که اساساً هیچ حرکتی ممکن نیست. چرا که می‌توانیم استدلال بالا را عیناً در مورد هر حرکتی معتبر بدانیم.

 پاسخی به این مسئله :

آیا به راستی حرکت یک توهم است؟

باید گفت که زنون اشتباه بزرگی را مرتکب شده است. وی گمان می‌کرد که جمع هر تعداد نامتناهی از اعداد مثبت یک مقدار نامتناهی است! و بر همین اساس معتقد بود که برای انجام هر کدام از این تعداد نامتاهی مرحله، زمانی لازم است و جمع این مقادیر (که در حقیقت جمع تعدادی نامتناهی از اعداد مثبت است)، نامتناهی است، پس طی کردن همه‌ی این مراحل و در نتیجه رسیدن از A به B ممکن نخواهد بود! اما باید گفت که:

جمع هر تعداد نامتناهی از اعداد مثبت، لزوماً یک مقدار نامتناهی نیست!

به جاي پي نوشت(ديالوگ روي جاده نمناك):

۱ - یاد اون روزا بخير

چون بازم هرچي كه بود

 سروساموني بود حاليته؟

ننه اي بود كه نفرين بكنه

بعد نصف شب پاشه لحاف رو آدم بكشه

كه مبادا پسرش خدانكرده بچاد

كه مبادا نورچشمش سينه پهلو بكنه حاليته ؟             نمايشنامه شهر قصه – بيژن مفيد

۲ - بعضی وقتا نویسنده فکر می کنه داستانش تمومه اما شخصیتهای داستان قبول ندارن ... ادامه می دن.                          يك بوس كوچولو - بهمن فرمان‌آرا

۳ - بابا چي كار مي‌كني ؟ اون سنگينه ! پشت كن ، پشت كن ، خم شو ، يه كم عقب بيا ... چند روز بار بكشي عادت مي كني ، اونوقت از قاطر هم بهتر مي‌توني بار ببري.                  باران - مجيد مجيدي

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط محمدرضا آريامهر |